شهاب الدين احمد سمعانى
433
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
مىگفتى : دستم گير ؟ گفت : ابليس پيش ما ايستاده بود چندان ناكسى خود ديدم در آن كمال و جمال كه دست به ابليس دراز كردم كه دستم گير ، مرا گفت : با اين ناكسى و بدبختى كه ما راست ما كسى را دست توانيم گرفت 22 ؟ ما خود را مىجوييم كه خود را بر فتراك او بنديم . گفتم : اى ملعون با آن چندان سرمايهء قهر كه تراست مواساتى نمىتوانى كرد ؟ رو كه در شيطانى هم سست آمدى . اى درويش بسيار كسانند كه حسد مىكنند ابليس را در خطاب بىواسطه عزيز بود 23 كه سلطان با كسى حديث گويد . شعر و انّ حديثا منك لو تعلمينه * جنى النخل أو فى البان عود مطافل حديثى بگو تا شكر برچنم * به من درنگر تا شوم عنبرين 24 آن مردى بود در حقّ سلطانى خدمت / a 145 / كرده بود ، سلطان او را گفت : چه خواهى تا ترا بدهم ؟ گفت : به گوش من چيزى در گوى در بارگاه عام ، وگر همه دشنام بود من خود كار خود تمام كنم . مسامحت و مساهلت با كودكان است امّا در راه مردان همه تير دلدوز و آتش جگر سوز است . البحار خزانة الجواهر ، و السّماء خزانة الملائكة ، و الجبال خزانة الذّهب و الفضّة ، و الجنان خزانة الحور ، و القلوب الاحباب خزانة الاحزان . جنيد مناجات كردى و گفتى : حبيبى من ابلانى بك . مرا كى در بلاى تو افكند ؟ ابو العبّاس عطا گفتى : ليتنى لم اعرفه قطّ . كاشكى هرگزش نشناختمى ، هر كه بشناخت دمار از جان خود برآورد . باز پيرى ديگر چنين گفت : خود چه كرديمى اگر نبوديمى صد هزار شكر ، چون ببوديم و چون ببوديم از تو بوديم . راه محبّت بر قهر است و غذاى محبّ هردم شربت زهر است . هذا موسى طلب الرّؤية فقوبل بالرّدّ و الجبل رزق التّجلّى من غير طلب و لا سؤال ؛ لا مزيّة له على موسى لكنّ الاحباب يحبّون احتراق قلوب احبّائهم بتعزّزهم عليهم . مصطفى را عليه الصّلاة و السّلام به معراج بردند ، اسرارى بود كه به كلمه درآمد و اسرارى بود كه به كلمه در نيامد ، به حروف مقطّع بگفتند ، پس اسرارى بود كه به حروف هم درنيامد ، و جبرئيل را تا حرف بيش راه نبود ، گفتند : با طاوس ملايكه و يا عابد سدرة المنتهى چون كار به اسرارى رسيد كه در ظرف حرف